خرید بک لینک
سفر مذهب این است: بازگشت به وطن. و انسانی که زندگی را فهمیده باشد همیشه احترامش را به دنیا ادا می کند زیرا این دنیا تو را از رویایت بیرون کشیده و تکان داده است. او با دنیا مخالف نیست؛ او فقط می داند که او کاری با دنیا ندارد؛ او فقط می داند که در جهتی اشتباه جست و جو می کرده است.

زندگی همیشه مهربان بوده است، زندگی بارها و بارها به تو گفته که نمی توانی در اینجا چیزی بیابی ، به خانه بازگرد. ولی تو گوش نمی دهی.

پول می سازی و یک روز پول وجود دارد ، آنوقت زندگی به تو می گوید، "چه به دست آورده ای؟" ولی تو گوش نمی دهی. حالا به این فکر هستی که باید پول خود را در راه سیاست خرج کنی، باید یک نخست وزیر یا یک رییس جمهور شوی ، آنوقت است که همه چیز روبهراه خواهد بود! و یک روز تو نخست وزیر هستی و زندگی یک بار دیگر از تو میپرسد، "چه به دست آورده ای؟" تو گوش نمی دهی. تو به چیزی دیگر می اندیشی و چیزهایی دیگر. زندگی گسترده است ، برای همین است که زندگی بسیاری از مردم هدر میرود.

ولی از زندگی عصبانی نباش. این زندگی نیست که تو را ناکام می سازد، این تو هستی که بهزندگی گوش نمی دهی. و من این را یک معیار و سنگ محک می خوانم: اگر قدیسی را میبینی که با زندگی مخالف است، در مقابل زندگی نگرشی تلخ دارد، خوب بدان که او هنوز زندگی را درک نکرده است. وگرنه در برابر زندگی کرنش می کند و حرمتی عمیق به آن مینهد زیرا زندگی او را از رویاهایش بیدار ساخته است. زندگی بسیار تکان دهنده است، برای همین است که او نسبت به زندگی احترامی عمیق خواهد داشت. زندگی دردناک است. آن درد به این سبب است که تو چیزی را می خواهی که ناممکن است. این درد از زندگی نیست، از انتظارات تو ناشی می شود.

مردم می گویند که "انسان پیشنهاد می دهد و خداوند ترتیبش را می دهد". هرگز چنین نشده است. خداوند هرگز برای کسی ترتیبی نداده است. ولی شما با همان پیشنهادات خود ترتیبش را برای خودتان داده اید. به پیشنهاد خداوند گوش بده و پیشنهادات خودت را نزد خودت نگه دار. ساکت باش. به این گوش بده که تمامی جهان هستی چه اراده ای دارد ، سعی نکن هدف های خصوصی خودت را داشته باشی و خواسته های شخصی خودت را پیگیری کنی. هیچ خواستهی فردی نداشته باش ، این تمامی جهان هستی است که به سمت مقصد خودش در حرکت است. تو فقط بخشی از آن باش. همکاری کن. در تضاد با آن نباش. به آن تسلیم شو. و زندگی همیشه تو را به واقعیت خودت برمی گرداند ، برای همین است که تکان دهنده است.

زندگی تو را شوکه می کند زیرا رویاهای تو را برآورده نمی سازد. و این خوب است که زندگی هرگز رویاهایت را برآورده نمی کند ، همیشه به نوعی درحال پیشنهاد دادن است. زندگی هزار ویک فرصت به تو می دهد تا ناکام شوی تا بتوانی درک کنی که انتظارات خوب نیستند و رویاها عبث هستند و خواسته ها هرگز برآورده نمی شوند. آنوقت خواسته ها را رها می کنی و رویاها را دور می ریزی و دست از پیشنهاددادن برمی داری. ناگهان به وطن بازگشته ای و آن گنج در آنجاست.

آن گنج همیشه در زیر آن اجاق بوده و انتظار می کشیده است: در همان اتاقی که در آنجا رویای گنجی را در نزدیکی قصر شاه می دیده. گنج همانجا بوده! در اتاق خودش، در منزل خودش، منتظر بوده تا بیرون کشیده شود.

این بسیار بامعنی است. گنج تو در درون وجود خودت است، جای دیگری دنبالش نگرد. تمام قصرها و تمام پل هایی که به قصر ختم می شوند بی معنی هستند؛ تو باید پل خودت را در درون وجود خودت خلق کنی. آن قصر در آنجاست؛ آن گنج در آنجاست.

خداوند هرگز کسی را بدون گنج به این دنیا نمی فرستد. او تو را برای هر موقعیتی آماده ساخته است ، چگونه ممکن است طور دیگری باشد؟ وقتی پدری پسرش را برای یک سفر طولانی راهی می کند، همه گونه برایش تدارک می بیند. حتی برای موقعیت های غیرمنتظره برای او تدارک می بیند. تمام پیش بینی ها را می کند.

تو هرچه را که نیاز داشته باشی داری. فقط وارد جوینده شو و از جستن در بیرون دست بردار و جوینده را بجو، بگذار جوینده آن جستنی باشد.

هرگاه فردی به گنج درونش می رسد؛ نیایش یا دعا برمی خیزد ، معنی این داستان این است. او نیایشگاهی به نام رب عیسیک شول ساخت. هرگاه مرحمت خداوند را درک می کنی، مهربانی و عشق درتو ایجاد می شود؛ چه کار دیگری می توانی بکنی؟ نیایشی عمیق و سپاسی سرشار وجودت را دربرمی گیرد و از عشق و مهر سرریز می گردی. چه کار دیگری میتوانی بکنی؟ فقط تعظیم می کنی و به دعاکردن می پردازی.

و به یاد داشته باش: اگر برای درخواست چیزی نیایش کنی، آن یک دعا نیست. وقتی برای تشکرکردن از خداوند دعا می کنی، فقط آنوقت یک دعا است. دعاکردن همیشه اظهار سپاسگزاری است. اگر چیزی را درخواست کنی دعای تو هنوز هم با خواهش ها آلوده است. آنوقت هنوز نیایش نشده است ، هنوز هم با رویاها مسموم است. دعای واقعی فقط وقتی اتفاق می افتد که تو به وجود خویشتن خویش دست یافته باشی، وقتی که دریافته باشی که خداوند چهچیزی را بدون اینکه درخواستش را بکنی به تو بخشیده است. دعای واقعی وقتی رخ میدهد که فهمیده باشی چه به تو عطا شده است و چه منابع عظیم و بی نهایتی به تو عطا شده است. مایلی به خداوند بگویی، "متشکرم". دعای خالص چیزی جز یک تشکر خالص نیست.

وقتی که نیایش فقط یک شکرگزاری خالص باشد، آنوقت نیایش است. هرگز در دعای خود درخواست چیزی را نکن. هرگز نگو، "این کار را بکن، آن کار را نکن؛ این کار را نکن، آن کار را نکن." این نشانگر بی دیانتی تو است، این نشانگر نداشتن توکل و اعتماد تو است. بهخداوند اعتماد کن. زندگی تو ازپیش یک سعادت است و یک برکت. هرلحظه یک شعف خالص است ولی تو آن را از کف می دهی، این را می دانم. برای همین است که آن نیایش برنمی خیزد _ درغیراینصورت نیایشگاهی می ساختی؛ تمام زندگیت آن نیایشگاه می شد؛ خودت آن معبد می شدی ، محراب خداوند. ترانه های الهی از وجودت فوران می زد. خداوند در تو شکوفا می شد و رایحه اش از وجود تو همراه با باد منتشر می گشت.

چنین نمی شود زیرا تو چیزی را کسر داری. و این قصور به سبب خداوند نیست، به سبب خودت است. اگر خواسته ای داشته باشی و فکر کنی که آن گنج درجایی دیگر است، به آینده حرکت می کنی. به سبب خواهش های تو است که نیاز به آینده وجود دارد؛ آینده محصول جانبی از خواسته های تو است. چگونه می توانی خواسته را در زمان حال فرافکنی کنی. لحظهی حال همینجاست و نمی توانی هیچ خواسته ای را در آن فرافکن کنی، اجازه ی خواهش را نمی دهد. اگر خواهش داشته باشی، لحظه ی حال را ازدست می دهی؛ فقط می توانی در آینده خواسته داشته باشی، فقط در فردا.

این نکته باید درک شود: خواسته همیشه در آینده است، ولی آینده هرگز در آنجا وجود ندارد. آینده چیزی است که وجود ندارد، و خواسته همیشه و فقط در آینده است. و خواسته از گذشته می آید که آن نیز وجود ندارد. گذشته رفته است وآینده هنوز نیامده. خواسته از گذشته می آید زیرا تو باید به نوعی می دانسته ای که در گذشته چه خواهشی داشته ای. چگونه می توانی چیزی کاملاٌ تازه را بخواهی؟ چیز جدید را نمی توان خواست. فقط می توانی چیزی تکراری را درخواست کنی. تو پول داشته ای و درخواست پول بیشتر داری ، ولی پول را میشناسی. قدرت داشته ای و حالا بیشتر می خواهی ، ولی خود قدرت را قبلاٌ شناخته ای. انسان نمیتواند خواسته ی چیزی ناشناخته را داشته باشد. خواسته فقط تکرار چیزی شناخته شده است. فقط نگاهش کن. تو آن را شناخته ای و تو را ارضاء نکرده است، پس دوباره و بیشتر آن را می خواهی. آیا فکر می کنی که ارضاء خواهی شد؟ فوقش این است که مقدار بیشتری بخواهی، ولی اگر یک روپیه ارضاء کننده نباشد، هزار روپیهچگونه می تواند ارضاکننده باشد؟ اگر یک روپیه ارضاکننده نیست، پس ده هزار روپیه ده هزاربار بیشتر ارضاکننده نیست ، این منطقی ساده است.

اگر یک زن تو را ارضا نکرده باشد، آنوقت ده هزار زن هم تو را ارضاء نخواهند کرد. اگر یک زن چنان جهنمی برایت خلق کرده باشد، آنوقت ده هزار زن.... فقط فکرش را بکن!
یک ریاضیات ساده است. می توانی حلش کنی!

فقط می توانی به سبب گذشته درخواست کنی و فقط می توانی در آینده تقاضا کنی، و هردو ناموجود هستند. آنچه که وجود دارد زمان حال است. این لحظه تنها لحظه ای است که وجود دارد. نمی توانی دراین زمان حال خواهشی داشته باشی، فقط می توانی در آن باشی. فقط میتوانی از آن لذت ببری.

و من هرگز با کسی برخورد نداشته ام که بتواند در زمان حال بدبخت باشد. تعجب خواهید کرد. بارها مردم نزد من می آیند و می گویند که رنجور و بدبخت هستند و چنین و چنان هستند، و من به آنان می گویم، "فقط چشم ها را ببند و در همین لحظه ی حال ببین که آیا بدبخت هستی یا نه." آنان چشم ها را می بندند و سپس چشم ها را باز می کنند و می گویند، "در همین لحظه بدبخت نیستم."

هیچکس در همین لحظه ی حال بدبخت نیست. هیچ امکانی وجود ندارد. طبیعت امور چنین اجازه ای نمیدهد. آیا در همین لحظه ی حال بدبخت هستی؟ در همین لحظه؟ آری، شاید لحظهای پیش بدبخت بوده ای ، این درست است. و یا لحظه ای بعد بدبخت باشی ، این نیز مجاز است. ولی همین لحظه: در میان این دو چیز ناموجود، آیا بدبخت هستی؟ هیچکس تاکنون چنین نبوده است.

این لحظه همیشه سعادت خالص است؛ این لحظه همیشه شعف است و برکتی عظیم؛ این لحظه، لحظه ی خداوند است. گذشته مال تو است، آینده مال تو است؛ حال به خداوند تعلق دارد. ما زمان را به سه بخش تقسیم می کنیم: گذشته حال و آینده ، ولی ما نباید آن را چنین تقسیم کنیم. این یک تقسیم بندی درست نیست. زمان باید به دو بخش گذشته و آینده تقسیم شود ولی زمان حال بخشی از زمان نیست، بخشی از جاودانگی است. خداوند گذشته ای ندارد، یادت باشد: نمی توانی بگویی خدا بود. خداوند آینده ای ندارد: نمی توانی بگویی خدا خواهد بود. خداوند فقط یک زمان دارد ، حال. خداوند هست. خداوند همیشه هست. درواقع، خداوند فقط نام دیگری برای بودشisness است، برای وجود. هرگاه تو نیز در زمان حال باشی، هرگاه تو نیز در این "بودش" باشی، خوشبختی و برکت یافته ای. نیایشی برمی خیزد. یک محراب میشوی.

این کانال مخصوص همه انجمن های دوازده قدمی است.
https://telegram.me/a12and12

برچسب: سفرجل,سفر,سفره عقد,سفر التكوين,سفر المزامير,سفره افطار,سفرة رمضان,سفر الرؤيا,سفر به گرجستان,سفر الامثال, نویسنده: میلاد امینی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 14:36

صفحه بندی